السلام علیک یا ابا صالح المهدی ادرکنی
به امید آن روز که آید و گوید انا المهدی
«مناجات شعبانیه»، زمزمه مناجات است و شور دعا و سوز تضرّع و روزنه امید. گفتگو با خدایى است كه راز درون و نیاز انسان و فرجام امور را مىداند و پیش از آن كه لب به سخن گشاییم، دفتر دلمان و كتاب نفسمان را مىخواند و قلم تقدیرش به همه چیز و همه كس جارى است و سود و زیانها و افزایش و كاستىها به دست اوست. اِلهى... اِن حَرَمتَنى فَمَن ذَالَّذى یَرزُقُنى وَ اِن خَذَلتَنى فَمَن ذَا الَّذى یَنصُرنى... در «مناجات شعبانیه»، نیایشگر صاحبدل، خود را در برابر خدایى مىبیند، بخشنده و رحمت گستر، رئوف و خطاپوش، رحیم و پوزشپذیر، كه نه مىتواند دل از عطاى او بركند و نه از عفو او بر خطاها نومید شود. زبان عذرخواهى او از خدا بلند است و دامن حسناتش كوتاه. زبان «مناجات شعبانیه»، زبان عشق و شیدایى است: «خدایا! اگر مىخواستى خوارم كنى، هدایتم نمىكردى، اگر مىخواستى رسوایم كنى از عقوبت دنیا معافم نمىكردى... خدایا! اگر مرا به جرمم بگیرى، دست به دامان عفوت مىزنم، اگر مرا به گناهانم مؤاخذه كنى، تو را به بخشایشت باز خواست مىكنم. اگر در دوزخم افكنى، به دوزخیان اعلام خواهم كرد كه دوستت دارم... هر چند در كنار طاعتت، عملم كوچك است، امّا امیدم بسى بزرگ است، پس چگونه مىتوانم از آستانت تهىدست و محروم برگردم؟...» اوج فرازهاى بلند این دعا آنجاست كه امام از خدایش «كمال انقطاع» مىطلبد، از همه بریدن و به او پیوستن، جز فروغ او را ندیدن، چشم دل به نور كبریایى روشن ساختن، حجابهاى نور را گسستن و به معدن عظمت رسیدن و جان را معلّق درگاه ربوبى ساختن و به درگاه عزّت و قدس او آویختن و در خلوت خدا، همدم او شدن و مدهوش جلال الهى گشتن... اِلهى! هَب لى كَمالَ الاِنقِطاعِ الیكَ وَ اَنِر اَبصارَ قُلُوبِنا بِضِیاءِ نَظَرِها اِلَیكَ... كیفر الهى، دوزخ را در چشم انداز قرار مىدهد و پاداش خدا، به بهشت فرا مىخواند. تا یار، كرا خواهد و میلش به كه باشد! و پایان دعا، خواستهاى چنین است: «خدایا! مرا به فروغ نشاط انگیز عزّت خویش بپیوند، تا تنها شناساى تو باشم و از غیر تو روى برتابم و تنها از تو ترسم و بیم تو داشته باشم.» این است كه همه امامان، بىاستثنا، زبانى مترنّم و دلى مشعوف به این دعا داشتهاند و مناجات شعبانیه، با این حقایق ناب عرفانى و لحن و زبانى شیدایانه، «سرود شوریدگى» آن پیشوایان بوده است. از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل، که شوقانگيزترين حوادث، غرورزاترين وقايع، شاديآورترين اتفاقات، شيرينترين گفتارها و نغزترين رفتارها توان اينکه خندهاي بر لبان ما بنشاند در خويش نميبيند. مگر نه با ولادت تو، عشق، متولد شد، رشادت، رشد کرد، شهامت، رنگ گرفت، ايثار، معنا، شهادت، قداست و خون، آبرو گرفت. مگر نه با ولادت تو، زلالترين تقوا از چشمهساز وجود جوشيد؟ مگر نه با ولادت تو موج، موجوديت يافت؟ مگر نه اينکه نسيم با تولد تو متولد شد و مگر نه صاعقه اولين نگاه تو در گهواره بود و مگر نه عشق در کلاس تو درس ميخواند و مگر نه ايثار به تو مقروض شد و مگر نه آفرينش از روح تو جان گرفت؟ پس چرا ما خبر ولادت تو را هم که ميشنويم بغض گلويمان را ميفشرد؟ پس چرا در روز ولادت تو نيز اشک، پهناي صورتمان را فرا ميگيرد؟ از تو ما را حديثي در سينه است و غمي جانکاه بر دل. همان غمي که دل آدم را شکست و ياد تواش گرياند. پيامبر، آنگاه که تو پا به عرصه ظاهر نهادي گلويت را بوييد و اشک دلش بوسه را بر گلوي تو طراوتي ديگر بخشيد. همان حديث که توان از تن علي ربود و بر بيابانش ايستاند و نالهاش را به آسمان رساند که: ههنا مناخ رکابهم و موضع رحالهم و ههنا مهراق دمائهم فتية من آل محمد... اينجاست قتلگاه حسين، خون عزيران محمد بر پيشاني اين خاک جاودانه ميشود. همين جا کاروان عشق درنگ ميکند و بار بر زمين مينهد، وادي معاشقه اينجاست. همين جاست که پيامبران و فرشتگان صف در صف گوش به راز و نيازي عارفانه ميسپرند. همينجاست که فرياد خونآلود «الهي رضا برضاک» سينه آسمان را ميشکافد و بر رضايت خداوند چنگ ميزند. و آسمان از اين درد ميشکند و زمين بر خود ميپيچد. آري، از تو ما را حديثي در سينه هست و غمي جانکاه بر دل و رسالتي سنگين بر پشت. تو اگر چه قرآن مجسمي و هر بطن وجود و شخصيت تو را بطني است و آن را بطني ديگر تا لايتناهي و اگر چه اوج پرواز والاترين انسان، حضيض شناخت تو را در نمييابد. و اگر چه تو برتري از آنچه ما ميانديشيم و آن صفات که تو را متصف ميکنيم و اگر چه تو زينتبخش صفاتي و اگر چه يادمان نرفته است آن کلام را که در قيامت والاترين مومنين که در تب و تاب ديدار خداوندي ميسوزند و از او تقاضاي ديدار ميکنند برقي ميدرخشد، نوري متجلي ميشود که همگان را ساليان دراز بيخويش و بيهوش ميکند و وقتي خود را مييابند و بههوش ميآيند عاجزانه از خدا ميپرسند که اين تو بودي؟ و پاسخ ميشنوند که اين يک تجلي از چهره حسين بود. جلوهاي بود از رخ اباعبدالله، يک نيم نگاه ثارالله ... و قلم را هرگز توان شرح اين ديدار نيست... وليکن ما را فقط ياراي ديدن ظواهر هست و همين و تا همين حد آتش به خرمن وجودمان افکنده است و دلهاي ناقابلمان را پروانه آن شمع جاودانه کرده است. ما که ظرفيت دريا نداريم، همان قطرهمان که در گلو چکاندهاي حيات و زندگيمان بخشيده است. ما در اين کاروانسراي دنيا از آن جهت تنفس ميکنيم که تو درنگ کردهاي. ما بر خاکي سجده ميکنيم که پاي تو بر آن نشسته و خون تو بر آن چکيده است. ما همچنانکه سادهترين نيازمان، آب خوردنمان را، به ياد تو مرتفع ميکنيم، احساسمان، انديشهمان، مرگمان، حياتمان، سلوکمان، قياممان، همه و همه رنگ از تو ميگيرند و معنا از تو مييابند. بر مظلوميت جوانانمان از آن خرسنديم که مظلوميت تو را تداعي ميکنند. جوانانمان را به يادوازه علياکبر تو به ميدان ميفرستيم. و خون را از آن جهت ارج مينهيم که تو- ثارالله- به خدايت اتصالش بخشيدهاي و آوارگي زنان و کودکانمان را از آن روي تاب ميآوريم که گوشهاي از آنهمه درد و رنج تو را بشناسيم. ما هرچه خون، به يادواره تو دادهدايم و آنچه به دست آوردهايم از دستهاي مبارک تو گرفتهايم. و بر همين اساس ما گشتيم، جستجو کرديم، زيرو رو کرديم، سبک و سنگين نموديم و ارزشمندترين گلستان جامعه و عطرآگينترين مجموعه گل را- به اعتقاد باغبان بزرگوار- آن ستونها را که استواري جامعه در گروي وجودشان است- به اعتقاد بنيانگذار- زيباترين، خالصترين، مومنترين، ايثارگرترين جوانمان را- به اعتقاد مربي- جدا کرديم، ممتاز نموديم و روز تولد تو را به ايشان اختصاص داديم و جز اينان چه گروهي را شايستگي اين منزلت بود. يا اباعبدالله! بابي انت و امي يابن الزهراء! آتش عشقت را در دل کودکان و جوانانمان جاودانگي بخش! و هديههاي اين امت را که بر اساس آيه «لن تنالواالبر حتي تنفقوا مما تحبون». معشوقهاي خويش را فداي تو ميکنند به پيشگاهت بپذير. منبع: http://www.tebyan.net مهدويت از ديدگاه آيتاللهالعظمي بهجت اشاره: نبودن چنين تقدير نظاممندي از فرمايشات ايشان منجر شده گاه شايعاتي پيرامون موضوعات مختلفي از جمله مسائل پيرامون مهدويت در بين مردم رواج يابد و پس از مدتي انكار و تكذيب گردد. در اين مقاله به دنبال دستهبندي و ارائه فرمايشات به ظاهر پراكندة معظمٌ له دربارة موضوع مهدويت هستيم. عليالقاعده منابع اصلي ما نيز همان كتابهايند لذا نميتوان ادعا كرد توانسته باشيم به همة ابعاد نظر ايشان دربارة اين موضوع مهم دست يافته باشيم. اما اهميت مطلب از يك سو، و اهميت، ارجمندي و وجاهت صاحبِ نظر از سوي ديگر ما را بر آن داشت تا همين اندك را هم دريغ نورزيم و آن را توشة راه نماييم. بدين منظور، مطالب را در چهار بخش مرتبط به هم تقديم ميداريم. 1. وضعيت امام غائب(عج) «چه مصائبي بر امام زمان(عج) ـ كه مالك همة كرة زمين است و تمام امور به دست او انجام ميگيرد ـ وارد ميشود، و آن حضرت در چه حالي است و ما در چه حالي؟ او در زندان است و خوشي و راحتي ندارد و ما چقدر از اين مطلب غافلايم و توجّهي نداريم.»5 همچنين در جايي ديگر از دستبسته بودن امام سخن ميگويد. و مثال او را مثال ناقة صالح ميخوانند. «ما از غمخوار، هادي، حامي و ناصر خود قدرداني و شكرگزاري نميكنيم و واسطة خير را پي ميكنيم كه: «فعقروها».6 پس به عكس آنچه برخي عوام تصور دارند، امام غائب، فارغ از ما، در نعمت و سرور و در باغي خوش آب و هوا منزل ندارد بلكه در صبري جانكاه روزگار ميگذراند. حضرت غائب(عج) عجب صبري دارد با اينكه از تمام آنچه كه ما ميدانيم و نميدانيم اطلاع دارد و از همة امور و مشكلات و گرفتاريهاي ما باخبر است...7. خدا عجب صبري به وليعصر(ع) داده كه هزار سال است ميبيند بر سر مسلمانان چه بلاهايي ميآيد و چه بلاهايي خود مسلمانان بر سر هم ميآورند، و همه را تحمل ميكند.8 2. وضعيت مأمومان در غيبت الف ـ ميراث علمي ائمه اطهار(ع) : ايشان در معرفي اين گنجينة مهم ميفرمايد: «اين همه ودايع، كتب، مخازن علم، روايات، و ادعيه در اختيار ما گذاشتهاند به گونهاي كه اگر كسي بخواهد امامي را حاضر بيابد، يا صدايش را از نوار گوش دهد، يا در خدمتش باشد تا مطالب آنان را استماع كند ـ نه اينكه خود در محضر آنان صحبت كند ـ بهتر از اينها را پيدا نميكند. همه چيز در دسترس ما است ولي حالمان مانند حال كساني است كه هيچ ندارند.»10 ب ـ استمرار فيض امام(ع): گنج ديگر شيعيان، داشتن امام حيّ و استمرار فيض او است كه به لحاظ عملي هماكنون هم شيعيان ميتوانند از او بهره ببرند. آيتالله بهجت در پاسخ به سؤالي كه از ايشان شده بود: چرا ما بايد از عترت محروم باشيم؟ پاسخ دادند: «چه كسي گفته از فيوضات آنان محرومايم؟ ما به اختيار محرومايم! همچنين: «نور الامام في قلوب المؤمنين انور من الشمس المضيئه بالنهار» منتها دنبال كردن و طلب ميخواهد. در زمان غيبت هم عنايات و الطاف امام زمان(عج) نسبت به محبان و شيعياناش زياد ديده شده است باب لقاء و حضور كاملاً مسدود نيست، بلكه اصل رؤيت جسماني را هم نميشود انكار كرد.»11 در نظر ايشان اساساً امام(ع) از نظر ظالمان محجوب است نه عارفان: حضرت از اعين الظالمين محجوب است: «المحجوب عن اعين الظالمين» اما كساني كه نه ظالماند، نه رفيق ظالم و نه با ظالمان معاشر، آن حضرت از ديد آنان محجوب نيستند».12 ويژگى هاى حضرت مهدى(عليه السلام) ( اثر: آية الله ميزرا محمّد باقر فقيه ايمانى(رحمه الله نگاهى گذرا به كتاب «الخصائص المهديه» ) پيش سخن متن روایت جزیره خضراء علامه مجلسی در جلد 52 بحارالانوار میگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم؛سپاس و ستایش مخصوص خداوندی است که نعمت معرفت به ما ارزانی داشت و توفیق پیروی از اشرف مخلوقات و برگزیده کاینات حضرت محمد بن عبدالله (ص) را به ما عنایت فرمود و ما را به محبت و مودت امیرالمؤمنین (ع) و دیگر پیشوایان معصوم از اهل بیت پیامبر (ص) مفتخر و مخصوص گردانید. پس از حمد و ثنا، در خزانه امیرمومنان، پیشوای پرهیزکاران، سرور اوصیا و حجت پروردگار جهانیان حضرت علی بن ابی طالب (ع) رسالهای یافتم به خط شیخ فاضل عالم عامل « فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی» که متن آن چنین است: «پس از حمد پروردگار و درود بر پیامبر و اهل بیت آن حضرت، این بنده محتاج به عفو پروردگار « فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی» چنین گوید که از شیخ شمس الدین بن نجیح حلی و شیخ جلال الدین عبدالله بن حرام حلی در نیمه شعبان سال 699 هجری حکایت عجیبی که زین الدین علی بن فاضل مازندرانی در جزیره خضراء آن را مشاهده نموده بود، شنیدم. با شنیدن داستان شوق عجیبی در من ایجاد شد که به خدمت شیخ زین الدین بروم و داستان را از خودش بشنوم و واسطهای در بین نباشد. پس از جستجو از مکان او، مطلع شدم که او اوایل شوال همان سال (699) به حله مسافرت کرده است. من نیز راهی حله شدم و او را در منزل فخر الدین ملاقات نمودم. از او خواستم آنچه را برای شیخ شمس الدین و شیخ جلال الدین حلی نقل کرده برای من نیز تعریف کند. شیخ زینالدین، حکایت خود را از آغاز تا انجام در منزل سید فخر الدین و در حضور او و گروهی از علمای حله که برای زیارت شیخ آمده بودند، برای من نقل کرد. متن حکایت به طور خلاصه چنین است: «من در دمشق خدمت شیخ «عبدالرحیم حنفی» و شیخ «زین الدین علی اندلسی» به تحصیل علوم اشتغال داشتم. شیخ زین الدین اندلسی مردی خوش اخلاق و نسبت به شیعه و علمای امامیه خوش بین بود و به آنان احترام میگذاشت. ویژگیهای اخلاقی او باعث شد که از دیگر اساتید بریدم و همه درسهایم را در خدمت ایشان تحصیل کردم. مدتها از حضورش استفاده کردم تا این که برای او مسافرتی به مصر پیش آمد. به دلیل محبت فراوانی که در میان ما بود مفارقت او بر من و مفارقت من بر او سخت گران آمد. بنابراین تصمیم گرفت مرا نیز با خود به مصر ببرد. مسافرت خوشی داشتیم تا به قاهره رسیدیم. مدت 9 ماه در آنجا به بهترین وجه زندگی کردیم. در یکی از روزها استادم نامهای از پدرش دریافت کرد که نوشته بود شدیداً بیمارم و آرزو دارم پیش از مرگ تو را ملاقات کنم. استاد از نامه پدر گریه کرد و تصمیم گرفت که به اندلس سفر کند و من در این سفر با او همراه شدم. هنگامی که به اولین قریه جزیره رسیدیم من شدیداً بیمار شدم به طوری که قادر به حرکت نبودم. استاد از وضع من بسیار ناراحت شد؛ مرا به خطیب قریه سپرد تا از من پرستاری کند و خودش به سوی شهر حرکت نمود. بیماری من سه روز طول کشید و سپس حالم روبه بهبودی نهاد. از منزل خارج شدم و در کوچههای قریه گردش کردم. در آنجا قافلههایی را دیدم که از کوههای اطراف آمده بودند و اجناسی را با خود آورده بودند. از احوال آنها جویا شدم؛ گفتند اینها از سرزمین بربر که نزدیک جزیره شیعیان است میآیند. وقتی نام جزایر شیعیان را شنیدم مشتاق شدم که آنجا را ببینم. گفتند از اینجا تا آن جزایر بیستوپنج روز راه است. من به راه افتادم تا این که به جزیره رافضیان (شیعیان) رسیدم. این جزیره دارای چهار قلعه و برجهای بلند و محکمی بود. از دروازه بزرگ شهر که دروازه بربر نام داشت وارد شدم. به مسجد رفتم صدای موذن را شنیدم که به شیوه شیعیان اذان گفت و بعد از آن برای تعجیل فرج امام زمان (عج) دعا کرد. از خوشحالی گریهام گرفت. مردم به مسجد آمدند و بر طبق تعالیم اهل بیت (ع) وضو گرفتند. مرد خوشرویی از میان آنها وارد محراب شد و مردم نماز را به او اقتدا کردند. بعد از فراغ از نماز احوال من را جویا شدند، گفتم: از عراق هستم و به یکتایی خدا و رسالت پیامبر(ص) گواهی میدهم. وقتی فهمیدند که من هم مانند آنها شیعه هستم با عنایت خاصی به من توجه کردند و محلی را در یکی از گوشههای مسجد به من اختصاص دادند. در مدت اقامت من در آن شهر، امام مسجد همواره با من بود. یک روز از امام مسجد پرسیدم: در این شهر زراعتی نمیبینم، پس آذوقه شما از کجا میآید؟ گفت: از جزیره خضراء در آبهای سفید. گفتم: سالی چند بار آذوقه برای شما میآید؟ گفت: دو بار. بار اول آمده و بار دوم آن، چهار ماه دیگر خواهد بود. من از طولانی بودن مدت، اندوهگین شدم، مدت چهل روز آنجا اقامت کردم . عصر روز چهلم احساس کردم که دلم گرفته به کنار دریا رفتم. به طرف مغرب که گفته بودند آذوقهها از آن سمت میآید نگریستم. از دور چیزی در حال حرکت دیدم. به مردم آنجا گفتم من چیزی میبینم، گفتند: اینها کشتیهایی هستند که هر سال از شهرهای فرزندان امام زمان(عج) به سوی ما میایند. طولی نکشید که هفت کشتی یکی پس از دیگری وارد شد، از کشتی بزرگی مرد خوش سیمایی پیاده شد. به مسجد آمده , طبق فقه شیعه وضو گرفت و نماز ظهر و عصر را خواند؛ چون از نماز فارغ شد روبه من کرد و اسم خودم و پدرم را ذکر کرد. از این حادثه تعجبکردم؛ گفتم: شاید در سفر از شام تا مصر و اندلس با اسم من آشنا شدهای؟ گفت: نه، بلکه نام تو و پدرت و خصوصیاتت از پیش به من رسیده است! او یک هفته آنجا اقامت کرد و آذوقه را به صاحبانشان رسانید. آنگاه عازم حرکت شد. من نیز که بسیار مشتاق رفتن به آنجا شده بودم از او خواستم تا مرا با خود ببرد و او پذیرفت. با هم حرکت کردیم. بعد از این که مدت شانزده روز در دریا حرکت کردیم، در وسط دریا آبهای سفیدی نظر مرا جلب کرد. آن شیخ که نامش محمد بود به من گفت: چه موضوعی نظرت را جلب نموده است؟ گفتم: آبهای این نقطه رنگ دیگری دارد؟ گفت: اینجا بحر ابیض «دریای سفید» است و این هم جزیره خضراء میباشد. این آبها همانند دیوار، اطراف جزیره را احاطه نموده است و حکمت خدا بر این قرار گرفته که کشتیهای دشمنان ما در صورتی که بخواهند به این نقطه نزدیک شوند ، به برکت صاحبالزمان (عج) غرق گردند. بعد از این که آبهای سفید را پیمودیم به جزیره خضراء رسیدیم. از کشتی پیاده و وارد شهر شدیم. این شهر میان هفت قلعه استوار قرار گرفته بود و آبشارها و چشمه سارها در خود داشت و بسیار شهر زیبایی بود. مدتی را در منزل شیخ محمد استراحت کرده , به مسجد رفتیم. در مسجد جمعیت انبوهی حضور داشت. در میان آنها مردی نشسته بود ، بسیار با وقار، متین و با هیبت. مردم او را شیخ شمسالدین محمد عالم میخواندند و نزدش علوم قرآنی و فقه و اصول دین میآموختند. زمانی که به محضر سید شرفیاب شدم به من خوشامد گفت و احوالم را پرسید و در یکی از حجرات مسجد جایی برایم تهیه نمود. من در آنجا استراحت میکردم و غذا را با سید شمس الدین و یارانش صرف میکردم. هجده روز بدین گونه گذشت. در نخستین نماز جمعه که در محضر جناب سید برگزار شد دیدم که سید جمعه را به عنوان دو رکعت واجب ادا کرد. من از ایشان پیروی نموده نماز را با ایشان ادا کردم. چون از نماز فارغ شد به ایشان گفتم: مگر زمان حضور امام (عج) است که نماز را واجب میخوانید. پاسخ داد: خیر، ولی من نایب خاص آن حضرت هستم. از او پرسیدم: ایا امام زمان را دیدهای؟ فرمود: نه، ولی پدرم میگفت که صدای آن حضرت را شنیده ولی آن حضرت را ندیده است. اما جدم هم شخص آن حضرت را دیده و هم صدایش را شنیده است. بعد از آن سید شمسالدین دست مرا گرفت و به خارج از شهر برد و به سوی بستانها رفتیم. در بستان در حال قدم زدن بودیم که مرد خوش سیمایی با دو قطعه جامه از پشم سفید از نزدیکی ما گذشت. از سید پرسیدم: این مرد کیست؟ فرمود: این کوه بلند را میبینی؟ گفتم: آری. فرمود: در وسط این کوه، مکانی زیبا و چشمه آبی گوارا، زیر درختان وجود دارد و در آنجا قبهای است که از آجر ساخته شده است. این مرد با رفیق دیگرش، خادم آن قبه و بارگاه است. من هر صبح جمعه به آنجا میروم و امام زمان (ع) را زیارت میکنم، در آنجا دو رکعت نماز میخوانم و ورقهای مییابم که هر چه نیاز داشته باشم، در آن نوشته شده است و هر حادثهای که پیش آید و هر محکمهای که در بین مومنان انجام دهم حکمش را در آن مییابم و به آن عمل میکنم. تو نیز شایسته است آنجا بروی و امام (ع) را زیارت کنی. من به سوی آن کوه حرکت نمودم. قبه را همانطور یافتم که برایم توصیف کرده بود. همان دو خادم را آنجا دیدم. خواستار ملاقات با امام زمان شدم. گفتند: غیر ممکن است و ما مأذون نیستیم. گفتم: پس برایم دعا کنید. پس از کوه پائین آمدم و به منزل شمسالدین رفتم. در خانه نبود. بنابراین به خانه شیخ محمد که در کشتی با من بود رفتم و جریان کوه را برایش تعریف کردم و گفتم که آن دو خادم به من اجازه ملاقات ندادند. شیخ محمد به من گفت: هیچ کس حق ندارد به آن مکان برود جز شیخ شمسالدین. او از فرزندان امام (عج) است و بین او و امام زمان (ع) واسطه است. بعد از آن از او اجازه خواستم که برخی مسائل مشکل دینی را از او سوال کنم و قرآن را در محضرش بخوانم. گفت اگر چنین ضرورتی هست از قرآن شروع کن. من شروع کردم به خواندن و در بین قرائت، اختلاف قراء را هم ذکر میکردم. سید به من گفت: ما اینها را نمیشناسیم . قرآن ما مطابق قرآن علی بن ابی طالب است. گفتم: چرا بعضی ایات قرآن ربطی به ما قبل و ما بعدشان ندارد؟ گفت: آری، چنین است و جریان جمع آوری قرآن به وسیله ابو بکر و نپذیرفتن قرآن علی بن ابیطالب را تعریف نمود. او گفت: وقتی علی(ع) قرآن را بر ابوبکر و عمر عرضه کرد آنها گفتند ما به قرآن تو نیازی نداریم. آنگاه ابوبکر در میان مسلمانان اعلام کرد که هر کس آیه یا سورهای از قرآن در اختیار دارد نزد من بیاورد. سپس ابوبکر ,ابوعبیده جراح، عثمان، سعد بن ابی وقاص، معاویه بن ابی سفیان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه بن عبیدلله، ابو سعید خدری، حسان بن ثابت و جماعتی دیگر از مسلمانان گرد هم آمدند و این قرآن را جمعآوری کردند و در هنگام جمع آوری, آیاتی را که خطاهایشان را در غصب خلافت آشکار میکرد از قرآن حذف کردند. از این رو آیات قرآن را غیر مرتبط میبینی. از جناب شمسالدین مسائل بسیاری پرسیدم. گفتم: سید من! علمای شیعه حدیثی را از امام نقل میکنند که خمس را به شیعیان خود از اولاد علی (ع) مباح ساخته است. فرمود: بلی چنین است. آنگاه مسائل و سخنان دیگری را از سید نقل میکند و میگوید : سید به من گفت: تو نیز تا کنون دو مرتبه امام زمان را دیدهای ولی او را نشناختهای. از او خواهش کردم اجازه دهد تا زمان ظهور، نزد آنان بمانم. اما سید شمسالدین گفت: به ما دستور رسیده که شما به وطن خود بازگردید. بسیار اندوهگین شدم. گفتم: آیا اجازه میدهید همه آنچه را دیدهام، باز گو کنم؟ فرمود: آری اما فقط برای مؤمنان جز فلان و فلان را! آنگاه مطلبی را که نباید برای دیگران نقل کنم، برایم مشخص کرد. به او گفتم سرور من؛ میشود به جمال عالم آرای حضرت ولی عصر (ع) نگاه کرد؟ گفت نه؛ ولی بدان که هر بنده مؤمنی او را میبیند ولی نمیشناسد. گفتم: من از بندگان مخلص آقا هستم ولی آن حضرت را ندیدهام! فرمود: شما دو بار ایشان را دیدهای و سپس آن دو زمان را برایم برشمرد. بعد از این ماجرا ، سید به من دستور داد که در مراجعت درنگ نکنم و در بلاد مغرب توقف نکنم سپس پنج درهم به من عنایت فرمود که من همچنان آنها را برای برکت نزد خود محفوظ داشتهام. یحیی بن طیبی میگوید: شیخ زینالدین علی بن فاضل گفت: در جزیره خضراء فقط نام پنج نفر از علمای شیعه مطرح بود: سید مرتضی، شیخ طوسی، محمد بن یعقوب کلینی، ابن بابویه، ابوالقاسم جعفربن اسماعیل حلی. این آخرین مطلبی است که از علی بن فاضل شنیدم. تذکر لازم: آیا جزیره خضراء در مثلث برمودا قرار دارد؟ داستان جزیره خضراء حکایت از آن میکند که: زین الدین علی بن فاضل مازندارنی، درسال690 هجری به اقیانوس اطلس سفر کرده، و از سرزمین بربر سه روز با کشتی در دل اقیانوس رفته، تابه جزایر روافض (جزایر شیعیان)رسیده است در آنجا مطلع شده که جزیرهای به نام خضراء وجود دارد که اولاد حضرت ولیعصر(عج) در آنجا زندگی میکنند. مدت چهل روز در آنجا اقامت نموده سرانجام بعد از چهل روز هفت کشتی مواد غذائی از جزیره خضراء به این جزیره آمده است. ناخدای کشتی او را با نام و نام پدر صدا زده و گفته مشخصات تو را به من گفتهاند و اجازه دادند که تو را به جزیره خضراء ببرم. بعد از شانزده روز دریا نوردی سرانجام به «آبهای سفید» رسیدند. علی بن فاضل نقل میکند که وقتی به این آب سفید رسیدیم پرسیدم چرا این آب سفید هست ؛ ناخدا گفت: «کشتی دشمنان ما هنگامی گه وارد این آبهای سفید بشوند، هرچه محکم باشند، از برکت مولای ما حضرت صاحب الزمان(عج) غرق شوند» واین دقیقا همان مطلبی هست که در گزارش خلبانان و ملوانان از «مثلث برمودا» به دست ما رسیده است . این همان تعریفی است که من از جزیره محبوبم "جزیره خضراء" شنیدم. می خواهم رابطه ای میان جزیره خضراء،موجودات فضایی و امام زمان (عج) با استدلال های علمی در حد وسع و توان عقل خود بدست بیارم. رابطه ای که می تواند بسیاری از معماهای دنیای واقعی ، تخیلات و برداشت های ذهنی جوانان هم سن و سال خودم را بدور از پیشداوری حل کند. آبهای سفید: کریستف کلمب اولین کسی هست که متوجه درخشش ناشناخته دریا در این ناحیه شد. او بر عرشه کشتی سانتاریما، در 11 اکتبر 1492میلادی، دو ساعت بعد از غروب آفتاب متوجه آبهای سفید و درخشان «باهاما» در لبه غربی دریای «سارگاسو» شد. درخشندگی آبهای سفید، در سطحی است که از سطح آب و فضا قابل مشاهد است. فضانوردان آپولو 12 درخشش آبهای سفید مثلث برمودا را به عنوان آخرین نور قابل رویت از زمین مشاهده کردند. جالب توجه و شایان دقت هست هر کجا از مثلث سخن گفته شد از آبهای سفید هم سخن گفته شده. چارلز برلیتز میگوید: جالب است در این باره گفته شود، که وضعیت آبهای مرموز که «کریستف کلمب» و فضانوردان اخیر، متّفقاً به آن اشاره کردهاند به عملکرد نیروی یاد شده، ارتباط دارد. در آخرین پرواز 19 تایلور از آبهای سفید سخن به میان آمده، او می گوید: «ما کاملا گم شدهایم. ما وارد آبهای سفید شده ایم» دیگر پیامی از او شنیده نشد. یکبار دیگر سخنان علی بن فاضل را به یاد میآوریم که از ناخدای کشتی نقل میکند: «این آبهای سفید چون دیوار جزیره خضراء را احاطه کرده، کشتیهای دشمنان ما هر چه قدر هم محکم باشند وقتی وارد این آبها بشوند غرق میشوند، به برکت مولای ما حضرت صاحب الزمان». نور سبز: حالا کمی در مورد نور سبز مثلث برمودا و جزیر خضراء سخن میگویم. پس برخورد با حوادثی که در آنها از «نور سبز» گفته شد، یک مرتبه این سئوال در ذهنمان پدید میآید: راستی چرا به جزیره خضرا، خضرا می گویند؟ آیا برای این هست که سرسبز و خرم هست؟ همه جزیرههای روی زمین سرسبز و خرم هست پس باید دلیل دیگری داشته باشد. شاید جزیره خضرا درخشش سبزی دارد و به همین جهت خضراء نامیده میشود. جالب توجه و شایان دقت هست که گروهی هواپیماهای اکتشافی در اقیانوس اطلس بر فراز مثلث برمودا به پرواز درآمدند و به مصیبت دیگر هواپیماها مبتلا شدند. در آخرین پیامی که تونستن به زمین مخابره کنند چنین هست: اینجاست که سرنخ دیگری به دست میآید و این احتمال قوت میگیرد که شاید «جزیره خضرا» در اقیانوس اطلس و در مثلث برمودا باشد و همه این حوادث مربوط به همان نیروی غیبی الهی باشد و پژوهشگران حق داشته باشند که چیزی از حوادث مثلث را نتوانند توجیه کنند. تذکر لازم: یادآوری این نکته ضروری هست که هرگز ادعا نمیکنم جزیره خضراء همان مثلث برمودا است؛ بلکه به عنوان یک احتمال مطرح کرده تا شاید پژوهشگران به نتیجه قطعی برسند و آنرا به طور قطع اثبات یا نفی کنند. الله اعلم و رسوله. جز خدا کيست که دانــد غــم تـنهايي من تو می آيی در بهاری سبز تو می آيی با کوله باری از زیبایی ها تو می آيی و با خود عشق را به ارمغان می آوری تو می آيی به دور از غم ها تو می آيی تا خارها گل شوند تو می آيی همرا با پرتویی طلایی رنگ تو می آیی ای فرشته آرزوها فرشته ای که دشمن زشتی ها و بدیهاست


سرود شوریدگان

نگاهى به مناجات شعبانیه
ولادت عشق


۰۳ مهر ۱۳۸۶
اهلبيت همه نور واحدند؛ لذا انسان به هر كدام متوسل شود از ديگري جواب ميگيرد. البته مصالحي در كار است همچنانكه حضرت رسول(ص) در پاسخ حاجات درخواست شده از ايشان، به حضرت امير(ع) و آن حضرت به امام حسن(ع) تا امام زمان(ع) حواله دادهاند. زيرا مجري امور در اين زمان آن حضرت است؛ نه فقط به لحاظ ظاهري بلكه به لحاظ ولايت باطني نيز «نزديكترين ائمه به ما حضرت حجت(عج) ميباشد.
محسن قنبريان
بيترديد حضرت آيتالله العظمي محمدتقي بهجت كه از مفاخر زندة تشيع است، براي بسياري شناخته شدهاند. ايشان كه شيخ الفقهاء اين عصرند از بزرگان اهل عرفان عملي نيز به شمار ميآيند. شهادت بزرگان معرفت چون ميرزا علي آقاي قاضي، امام خميني، آيتالله بهاءالديني و ... بر اين مطلب صحّه نهاده و دهها نقل كرامت عملاً ايشان را بين خاص و عام شهرة اين مقامات نموده است. لكن سلوك خاصّ ايشان؛ كم حرفي و فقدان تأليفات موجب شده كه سخناني از ايشان نقل و گاه به شكل گلچين چاپ شود كه نوعاً فاقد نظمي منطقي و ارائة يك نظام منسجم به خواننده ميباشد.
آيتالله بهجهت چونان ساير عالمان شيعي، امام را بزرگترين آيت حق، «آينهاي كه تمام عالم را نشان ميدهد»1، «وليّ نعمتها و مجراي رساندن فيض به ما»2 دانسته، دربارة امام عصر(ع) ميفرمايند: «اهلبيت همه نور واحدند؛ لذا انسان به هر كدام متوسل شود از ديگري جواب ميگيرد. البته مصالحي در كار است همچنانكه حضرت رسول(ص) در پاسخ حاجات درخواست شده از ايشان، به حضرت امير(ع) و آن حضرت به امام حسن(ع) تا امام زمان(ع) حواله دادهاند. زيرا مجري امور در اين زمان آن حضرت است؛3 نه فقط به لحاظ ظاهري بلكه به لحاظ ولايت باطني نيز «نزديكترين ائمه به ما حضرت حجت(عج) ميباشد».4 آيتالله بهجت به رغم اينكه آن حضرت را مالك كرة زمين و واسطة همة ارزاق و خيرات به ما دانسته، اما دربارة وضعيت ايشان چنين ميگويد:
از نظر آيتالله بهجت، همه شيعيان فرزندان فاطمه(س)اند9 اما اين مأمومين امام غائب داراي دو وضعيتاند: وضعيت بالقوه آنها كه همان داراييها و امكانات آنهاست. در كلمات ايشان دو چيز گنج و كنز عالي است: 
ادامه مطلب

از پشت پنجره اين نوشتار، شميم انتظار و عطر ياد وارث ذوالفقار بر مشام جان مى رسد. در سايه بلنداى واژه هاى در هم پيچيده اش گفتگوى غريبى سفر كرده است. آن آرزوى روزگاران و صبح اميد چشم انتظاران. صداى آبشار سرد و گواراى معانيش، تداعى نواى غربت غيبت دارد.آرى اين جا سخن از ويژگى هاى يار در محبس و يادى از گُل نرجس است.آن چه در پيش روى داريد، شعاعى از چشمه بى انتهاى خورشيد و پرتوى تابناك از «نور السموات و الأرض» است.در گذشته اى نه چندان دور، عاشقى پر سوخته از آتش هجران و بلبلى در وصف يار، نغمه خوان بر فراز شاخسار روايات اهل بيت عليهم السلام به گلچينى از شكوفه هاى ويژگى هاى حضرت بقيّة الله عجّل الله تعالى فرجه پرداخته و از طبع روان خويش قصرى از اشعار ساخته كه هر قطعه از اين ساختمان شعررا يك خصيصه و ويژگى از عزيز زهرا عليهما السلام تشكيل مى دهد.آرى، حضرت آيت الله شيخ محمّد باقر فقيه ايمانى رحمه الله را كتابى است به نام « الخصائص المهدية» كه در آسمان صفحات آن چهل ستاره از درخشنده ترين كواكب ويژگى هاى آن حضرت را به ترتيب از قبل از ميلاد مبارك آن سرور تا گسترش نور در زمان حضور و ظهور، از گلزار سخنان پيشوايان معصوم عليهم السلام گلچين و به ريسمان نظم كشيده.و اينك اين كتاب شرحى كوتاه و گوياست بر آن ابيات و نظرى است مختصر بر اين روايات. اميد است گامى باشد در راه معرفى بيشتر آن نور الهى و پرنده بلند پرواز همايى و پيشواى منتظران روزگار رهايى انشاء الله.اگر از روزنه دقت به آيات قرآنى و روايات نورانى آل رسول عليهم السلام بنگريم، خواهيم يافت كه هركدام از اين خاندان طاهرين را ويژگى ها و خصوصياتى است كه يا منحصر بفرد بوده يا بسيار نظير آن در ديگران كم و اندك است. مثلاً از ويژگى هاى حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله آن است كه حضرتش ختم همه انبياءند و بعد از ايشان پيامبر نخواهد آمد.و از خصوصيات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آن است كه لقب «اميرالمؤمنين» مختص به آن ذات مقدس است و گفتن اين لقب براى هيچ كس ديگر جايز نيست.و از ويژگى هاى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها اين كه آن حضرت از تمام آلودگى هايى كه زنان دچار آن هستند پاك و مطهّر بودند و...و از خصائص حضرت سيد الشهدا عليه السلام اين كه خوردن كمى از خاك قبر مطهرشان به قصد شفا جايز است و تربت مقدسش شفاى از دردهاست، و دعا در زير قبّه مباركه او مستجاب است و رفت و آمد و توقف زائرين نزد قبر مطهّر او از عمر آنان حساب نمى شود.البته بعضى از اين ويژگى ها در وجود مقدس آنان حالت انحصار به فرد دارد، ولى بعض ديگر بخاطر اين بوده كه شرايط زمانه و مكانِ آن معصوم عليه السلام چنين اقتضاء مى كرده كه اين خصلت ها از آن بزرگوار به مرحله بروز و ظهور برسد، وگرنه همه آن پاكان، نور واحدند و منبع خير و بركات و كمالات.
و آن چه در اين نوشتار بر صفحات كاغذ ترسيم مى شود، تنها نمونه اى مجمل از ويژگى هاى حضرت مهدى آل محمّد عليهم السلام است كه براى عموم مؤمنين خصوصاً جوانان نگاشته شده، و به بحث هاى آن از روزنه دقت و ژرف نگرى و تحقيق عميق، نظر نشده، و انشاء الله اگر فيوضات ربّانى يارى فرمايد و به امضاى مبارك آن حضرت برسد، بر آنيم تا در آينده كتابى مفصّل در جوانب ويژگى هاى آن عزيز زهرا به رشته تحرير در آوريم، تا براى اهل دانش و فضل نيز محل استفاده و بهره بردارى بيشتر باشد انشاء الله الرحمان.و اما اين كتاب در چهل مقاله مجزّا به بعضى از ويژگى هاى امام عصر عليه السلام از دريچه روايات پيشوايان دين عليهم السلام نگاهى گذرا و كوتاه دارد. تا شايد علاماتى را بر سر راه خوانندگان عزيز قرار دهد، تا به آن علامت ها به سوى كوى ولايتِ آن حجّت بزرگ الهى بيشتر رهنمون شوند، چرا كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين روايت شده:
« مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ اِمامَ زَمانِه ماتَ ميتَةَ الْجاهِلِيَّةِ.»(1)
« هركس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهليت (وكفر) از دنيا رفته است.»
1 ــ بحار الانوار ج 23 «باب وجوب معرفة الامام» ص 89 حديث 35 و از كتب اهل سنّت: شرح مقاصد تفتازانى، ج 5 ص 239، «الفصل الرابع فى الإمامة» منشورات شريف رضى.
و منظور از معرفت و شناخت امام زمان، تنها دانستن نام و نام پدر و حسب و نسب او نيست، زيرا بعضى از كفار و دشمنان او نيز به اين مقدار او را مى شناسند. بلكه اين است كه او را امام بداند و اطاعت او را بر خود واجب شمارد و به ولايت او اعتراف و اقرار داشته باشد.و اين نوشتار اگر چه در اين باره نگاشته نشده، اما مى تواند با فصل هاى متعددى كه دارد فصل جديدى از شناخت و معرفت آن حضرت و اوضاع و احوالِ اطراف او را بر روى خوانندگان باز نمايد و سنگ نشانى است كه ره گم نشود، و سكوى پرشى است براى آنان كه مى خواهند تا اوج قلّه هاى معرفت بالا رفته و در سايه امن ولايت و دژ محكم امامت بياسايند.شاها مرا به مدح تو لطف شد دليل ورنه چگونه مور ز دريا گذر زند ما را زبان به وصف تو قاصر بود ولى گنجشك، قدر همت خود بال و پر زند سرزمين مقدس قم و در سايه بلند پايه كريمه اهل بيت شفيعه محشر حضرت فاطمه معصومه بنت موسى بن جعفر عليها السلام
ستاره درخشنده عالم نور
حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله:
«. . . . وَ الْحُجَّةُ الْقائِمُ كَاَنَّهُ كَوْكَبٌ دُرِّىٌ فى وَسَطِهِم، فَقُلْتُ: يا رَبِّ مَنْ هؤُلاءِ؟ فقال: هؤُلاءِ الاْئمّةُ، وَ هذَا الْقائِمُ يَحِلُّ حَلالى وَ يُحَرِّمُ حَرامى، وَ يَنْتَقِمُ مِنْ اَعْدائى، يا مُحَمَّد! اَحْبِبْهُ فَاِنّى اُحِبُّه وَ اُحِبُّ مَنْ يُحِبُّهُ.»(1)
«. . . . و حجت قائم در ميانه آنان مانند ستاره درخشانى بود، گفتم: پروردگارا! اينان كيستند؟ فرمود: اينان ائمه (دين) اند، و اين نيز قائم عليه السلام است، حلال مرا حلال داند و حرامم را حرام شمارد، واز دشمنانم انتقام گيرد. اى محمّد! دوستش بدار، كه من او را دوست دارم و دوستدارانش را دوست دارم.»
1 ــ بحار الانوار ج 36 ص 223 حديث 21.
شب معراج است و ليله الأسرى، خلوت حبيب است و محبوب و گفتگوى حضرت محمّد است با خداى محمود، صحبت از سرّى است كه بايد در ليله اسرار بيان شود. خطاب ازمصدر ذوالجلال رسيد:يامحمّد! چه كسى را جانشين خويش در امّت قرار دادى و خود به وعده گاه وصل ما آمدى؟
برادرم را :
اى محمّد! على بن ابيطالب را ؟
آرى، پروردگار من
گويا اين مجلس مابين خالق يكتا و سيّد انبياء، حاوى بزرگترين أسرار و عظيم ترين اخبار است.آرى صحبت از روشن شدن سرنوشت هدايت بشر تا قيامت است.گفتگوى على است در ملكوت أعلى....و بدين وسيله خداوند متعال برگزيدگان خلق و ائمه هُدى را يك يك به حبيب خويش معرفى مى نمايد و اهميت و نقش آنان را چنين بر مى شمرد:«اى محمّد! اگر بنده اى از بندگانم آن قدر مرا عبادت نمايد كه از شدّت و كثرت آن بميرد، ولى در حالى به لقاى من برسد كه منكر ولايت آنان باشد، او را به آتش خويش داخل خواهم كرد.»گويا مجلس، فراتر از گفتگوست. چرا كه صحبت از شهود و ديدار است.
: اى محمّد! مى خواهى ائمّه را ببينى؟
آرى
گامى پيش آى و نظر كن.(1)
ادامه مطلب

آسمان و زمين چشم انتظار ولادت او بود. خورشيد هم به انتظار آمدن او نشسته بود. ارواح پاك همه پيامبران و اولياى الهى، گرداگرد خانه امام حسن عسكرى (عليه السلام)منتظرانه در آرزوى دميدن نور جمال او به سر مى بردند. فجر نيمه شعبان بود. صداى آشناى اذان در كوچه پس كوچه هاى غريب شهر سامرا مى پيچيد: «اشهد أن لا اِله الاّ اللّه»، «اشهد أنّ محمداً رسول اللّه».
سيصد و هشت سال پيش كه خورشيد وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آسمان مكّه طلوع كرد، ظلمات شرك همه جا را آكنده بود و صداى هلهله بت پرستان بر گرد الهه هاى تراشيده از چوب و سنگ، فضا را آلوده ساخته بود.
امّا اينك در سال 255 هجرى قمرى، در آستانه طلوع آخرين خورشيد هدايت و رهبرى، بانك توحيدى «لا اِله اِلاّ اللّه» از مرزهاى شبه جزيره عرب تا شام و قسمتهاى وسيعى از قاره آفريقا همه جا طنين انداز شده و شهادت به رسالت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بر مأذنه هاى سرتاسر سرزمين وسيع اسلامى هر صبح و شام تكرار مى شود با اين همه، جاهليّت اگر چه در چهره اى جديد هنوز پا برجاست و با محصور ماندن اهلبيت (عليهم السلام)، ظلمت شرك همچنان باقى است و بت هاى كاخ نشين در لباس خلافت پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)همچنان دست اندركار محو توحيدند.
شايد از اين روست كه حضرت مهدى (عليه السلام) در آغاز ولادت، زبان به ذكر شهادتين مى گشايد «أشهد أن لا اِله اِلاّ اللّه وحده لاشريك له و أنّ محمداً رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)»( [1] )
يا به روايتى ديگر در همان آغازين لحظه هاى تولّد زانو مى زند و مى گويد: «الحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على محمد و آله، زعمت الظلمة أنّ حجة اللّه داحضة، لو أذن لنا فى الكلام لزال الشك»( [2] ).
سپاس خداى را كه پروردگار عالميان است. و سلام و صلوات خدا بر محمد و خاندانش باد. ستمگران گمان بردند، كه حجت خدا نابود شدنى است! اگر به ما اجازه سخن گفتن داده مى شد، شك و ترديد مردم در باره ما از بين مى رفت».
پدرش امام حسن عسكرى (عليه السلام) كه اينك با ديدن چهره زيباى اولين و آخرين فرزند خويش، وعده خدا را عملى مى يافت، سرشار از شادى، سر به سجده گذاشت و گفت:
«الحمد للّه الذى لم يخرجنى من الدنيا حتّى ارانى الخلف من بعدى.»( [3] )
«سپاس خدا را كه مرا زنده نگه داشت تا فرزند و جانشين مرا به من بنماياند.» سپس سر برداشت و به حاضران نگريست و فرمود:
«او در صورت و سيرت، شبيه ترين مردم به رسول اللّه است، خدا او را در دوران غيبتش، محفوظ مى دارد و سپس ظاهر مى گرداند تا زمين را آنچنان كه از جور و ستم پر شده باشد از عدالت و داد آكنده سازد».( [4] )
چشمان حضرت نرجس(عليها السلام) به اشك نشسته بود، آنقدر شاد بود كه آرامش بستر را تاب نمى آورد. برخاست و نشست و به صورت نورانى و چشمهاى درشت فرزندش خيره شد. مهدى (عليه السلام) كه در آغوش حكيمه خاتون قرار داشت، دستهايش را به طرف مادر دراز كرد و لحظه اى بعد در آغوش گرم او جاى گرفت.
امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرمود: «او چنانكه جدّمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: همنام و هم كنيه ايشان خواهد بود، پس نامش «محمد» و كنيه اش «ابوالقاسم» است.»
عطر خاطره انگيز «صلوات» در فضاى خانه كوچك امام حسن عسكرى پيچيده بود و همگى اهل خانه داشتند به رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)مى انديشيدند. اى كاش او هم بود ... كه بود.
(راه شناخت مهدى (عليه السلام))
براى شناخت حضرت مهدى (عليه السلام) و ويژگى هاى شخصى و كيفيت غيبت و ظهور او هيچ وسيله اى بهتر از آيات شريفه قرآن كريم و روايات معصومين (عليهم السلام)نيست. با اينكه در اين زمينه و با اتكاى به همين آيات و روايات، بيش از هزار كتاب و رساله نوشته شده است بازهم به طور يقين مى توان گفت كه در تمامى آنها، جز بخش كوچكى از معارف مربوط به اين آخرين ذخيره الهى، تبيين نشده است. زيرا ابعاد وجودى او را همچنان كه در باره اميرالمؤمنين (عليه السلام)فرموده اند كسى جز خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به تمام و كمال نشناسد. و باز كلام خدا و پيامبر و اهلبيت را هركسى به درستى فهم نتواند كرد.
علاوه بر اين، خاصيت دوران غيبت است كه نمى توان مطمئن بود كه همه فرمايشات آنان به ما رسيده باشد.
با اين همه، آنچه در پى مى آيد تنها مرورى بر پاره اى عناوين و ذكر نمونه هايى در هر باب است. بسان بر گرفتن قطره هايى از دريايى بى كرانه، كه گفته اند:
آب دريا را اگر نتوان كشيد***هم به قدر تشنگى بايد چشيد
(مهدى (عليه السلام) و قرآن)
الف) همپاى قرآن:
اينكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در سفارش مشهور خويش فرمود: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا ابداً»( [5] ) و بدين سان بر همپايى و همراهى خاندان خويش سلام اللّه عليهم با قرآن كريم، تأكيد نمود، دلالت بر اين دارد كه در زمان ما، كتاب خدا قرآن كريم جز در كنار مهدى آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) كه يگانه ذخيره و باقيمانده اين دودمان پاك است، كتاب هدايت انسانها نتواند بود و از گمراهى و سرگردانى مردم، جلوگيرى نتواند كرد.
و نيز اينكه رسولخدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «علىّ مع القرآن و القرآن مع علىّ لايفترقان حتى يردا على الحوض»( [6] ) با توجه به اينكه در اين عصر، وصايت و وراثت حضرت على(عليه السلام) در همه مقامات ولايتى و شئونات هدايتى اش تنها از آن حضرت مهدى (عليه السلام)مى باشد، بر چنين همراهى و همپايى و معيّتى، بين او و قرآن نيز دلالت دارد.
ادامه مطلب

دیگر هواپیما در اختیار ما نیست!
همه دستگاهها از کار افتاده است!
ما روی آب های سفید هستیم!
جزیره ای میبینم که در وسط آبهای سفید است ولی نور سبز رنگی آنرا احاطه کرده است که نمیتوانیم از آن فیلمبردای کنیم!!! سپس ارتباط برای همیشه قطع شد و دیگر خبری از آنها نشد. جالبتر اینکه عین همین پیام از دیگر هواپیماهای دیگر نیز دریافت شد.

تـب دوري ز تـــو و گــريـه ي پـنـهـــاني من
جز تو آن کيست که حسرت ز دلم پاک کند
مـژده ي صبح شود بـــر شـب يـلدايي من
در پيشگاهت به نماز مي ايستم و تمام يادها را از خاطرم به دست باد مي سپارم، چشمانم را به تو مي دوزم و با آن پلي مي سازم و به سويت روانه مي گردم تويي که در فراز باورهايم نشسته اي به سويت مي آيم تا تارهاي ذهنم را به گيسوان شبت گره زنم، دستانم را به ستاره هايت مي آويزم، به ماه خيره مي شوم، آنها را کنار مي زنم، تا بيابمت اما ديدني نيستي، با اين حال احساست مي کنم، هنگامي که چشمانم را مي بندم، تو را در قلبم مي يابم، تو يکه تاز صحراي دلم هستي و من تا آخرين صدا از اعماق باورها و عقايدم فرياد مي زنم: به تو سخت مهتاجم اي قادر مطلق.
در بهاری که درختان بر روی چمنزارها سايه افکنده اند
در بهاری که جوونه های عشق سر از خاک بيرون آورده اند
باکوله باری از رنگ های رنگین کمان
با کوله باری از ستارگانی در دل آسمان
عشقی که دوستی ها را در دامان خود پرورانده
عشقی که طبیعت به انتظارش مانده
به دور از بدی ها و تاریکی ها
به دور از بغض و کینه و درد ها
خارهایی که زیبایی ها را اسیر خود کرده اند
خارهایی که با آمدنت شکوفه می کنند و گل می دهند
پرتوی نوری که تیغه های طلایی رنگ خود را بر دل تاریکی ها می کوبد
پرتوی نوری که زمین را از تسخیر تاریکی ها در می آورد
فرشته ای که همیشه در دل ماست... 
ادامه مطلب
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

.jpg)







