ياسها در کنار پنجره گل داده اند
ياسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند.
چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟!
کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم!
سپيده که مي زند با خودم مي گويم اکنون در چشم اندازم ظاهر مي شوي و با يک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت معطر مي کني.
به تو مي انديشم چون تو در ذهن مني و جز تو هيچ کس نمي تواند جاي خالي ات را پر کند. دروازه قلب من به روي تو باز است چون تويي سنگ صبور من.
چرا نمي آيي تا بسان کودکي به بالينت بنشينم و زار زار بگريم و بگويم از غمهايم.
جوابم را بده آخر بگو چه وقت به ديدنم مي آيي. شب يا سپيده دم.
به من بگو از کدامين راه عبور مي کني از کدامين شهر مي گذري؟ از کدام خيابان مي آيي؟
در کدام ساعت؟ در کدام دقيقه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو چگونه در غیبتی ؟
تو چگونه در غيبتي که وقتي ميرفتي نويد آمدنت را دادي و گفتي من و تو در مکه به هم ميرسيم.
هر روز و شب به اميد آن روز رو به کعبه، خانه آرزوهايم، مي ايستم و چشم به راهت، به افق نگاه مي کنم و لحظه لحظه وجودم بي قرارتر از ديروز ميشود. امروزم تشنه تر از ديروز و فردايم تشنه تر از امروز. به اميد ديدارت مي ايستم و درتلألؤ خيره کننده نورها، تو را مي جويم.
مي جويمت، مي بويمت، ولي همچنان دل در آرزوي ديدارت مي تپد و با هر تپش، يامهدي! يامهدي! ميکند و ميگويد: انتظار، انتظار سخت تر از جان کندن است.
بيا که با آمدنت به پايت بوسه ها زنم و جاي پايت را با عشقي که در دلم نهفته است، قاب بگيرم.
بيا که با آمدنت تنهايي هاي عاشقانت را پايان دهي و عاشقانت را در اين وادي تنها نگذاري، يامهدي!
شگفتا! که چه راز آشکاري در غيبتت نهفته است
يا مهدي (عج)مولاي من !
يا مهدي (عج)مولاي من !
سالهاست صبح هاي جمعه ندبه گويان ،
با اشک ، مژه چشم هايم را آب و جارو مي کنم ،
تا مگرقدمگاه تو شود
و در غروب غم انگيز چشمانم سمات را زمزمه مي کنم .
و اشک حسرت مي ريزم .
بيا تا در حريمت بياسايم ,
با گريه هايت همنوا شوم،
سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گريه کنم و دانه هاي مرواريد چشمانت را در صدف نگهداري کنم .
اي سوار سبز پوش لحظه هاي من !
مي دانم که روزي مي آيي و پرستو هاي مهاجر را بر شاخسار آرامش ، ما وا مي دهي اي خوب !
ديگر نمي توانم اشکهايم را ،
در چاه چشمانم اسير کنم ،
باران اشکم را بر سجاده نيازم جاري مي کنم که اشک ،
مهر استجابت دعاست .
اي زلال عصمت ، آتش معصيت در وجودم شعله ور است ،
بر من ببار و تطهيرم نما ،
بيا تا ايمان غرق گرداب گناه نشده.


