السلام علیک یا ابا صالح المهدی ادرکنی
به امید آن روز که آید و گوید انا المهدی
ساليان است که اندر انتظارم... روزگاری اندرون قفس دل اسيری بودم قفسی تيره و تار قفسی سرد و خموش تا که ناگه آسمان دل من ابری شد ناگهان برقی زد قفس دل بشکست اشک از چشم دلم جاری شد شب آدينه برفت و سحر آمد و صبا با من گفت: مژده بادا که مسيحا نفسی می آيد زده ام فالی و فرياد رسی می آيد مردی از جانب طور مردی از عالم نور مردی از جنس بلور اندر اين تقويم تنهايی ما همه روزش جمعه ضجه و ناله ی روز و شب ما هر فرازش ندبه اين چه سيماست در اين ظلمت دلها چنين تابان است اين چه آهی ست در اين محشر کبری چنين سوزان است اين چه چشمی ست که خون گريان است اين چه سيماست که چون صورت مادر چنين نيلين است چه زبانی ست کلامش چنين شيرين است چه طبيبی ست نگاهش شفای جان است چه طبيبی ست که بر نامه ی اعمال خلايق چنين گريان است اين چه قلبی ست به خون رنگين است غم گمراهی عالم بر او سنگين است چه غريبی ست که با تکيه به ديواره ی کعبه چنين می گويد: ساليان است غريب روزگارم ساليان است که با غم سازگارم ساليان است که از نامه ی اعمال خلايق شرمسارم ساليان است که اندر انتظارم... امام حسن عسكري _عليه السلام _درباره ي يتيم و معني ظاهري و سپس معناي حقيقي آن فرمودند: رسول خدا _صلي ا... عليه و آله وسلم_درباره ي ايتام فرمودند:خداوند سفارش فرمود كه مردم به ايتام نيكي كنند چرا كه آنها به پدران خود دسترسي ندارند... سپس امام حسن عسكري _عليه السلام_فرمود: شديد تر ازاين يتيم .يتيمي است كه به امام زمانش دسترسي ندارد و راه و روش دين و احكام آن را نمي داند. اين را بدانيد.هر كس از شيعيان ما كه با علوم و معارف ما آشنا است .بداند كه اين يتيم در دامان او پناه گرفته و چنان چه او را هدايت و ارشاد كند و راه وروش زندگي ما اهل بيت را به اويياموزد .جايگاه او در بهشت است امام حسين _عليه الصلاه والسلام_فرمود:هر كس يتيمي از اين ايتام را كه به واسطه ي مظلوميت و مصايب و رنج هايي كه ما كشيدهايم از ما دور افتاده(و به واسطه ي ظلم ظالمين به ما دسترسي ندارد) تحت تكفل و رسيدگي معنوي خود قرار داده و از علوم و معارف ما به او آن قدر بياموزد كه به صراط مستقيم هدايت شود و رشد روحي به دست آورد .خداوند عزوجل به اوخواهد فرمود: اي بنده ي بزرگوار ما كه ثروت هاي معنوي خود را با بنده ي ما تقسيم كرده اي / من سزاوارتر به بزرگواري و كرامت از تو هستم!اي ملايكه من در بهشت براي او به عدد هر حرفي كه تعليم داده يك ميليون قصر بدهيد و در آن ها هر چه از لذايذ و نعمت ها لازم است قرار دهيد. ما يتيمان جهان... اهل شوش ام ليكن الهم کن لولیک الحجه بن الحسن/ صلواتک علیه و علی آبائه/ فی هذه الساعه و فی کل ساعه/ ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا/ حتی تسکنه عرضک طوعا و تمتعه فیها طویلا/ برحمتک یا ارحم الراحمین/ اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم یا مهدی فاطمه، ای یاور مظلومان، نظری به ما کن تا در این آشفته بازار تاب و توانمان دربرابر مصائب زندگی بیشتر شود و تسکینی باشد بر دلهای شکسته مان و امید آمدنت در اعماق وجودمان شعله ورتر گردد. اذان جمکران شوری به پا کرد دلم را از غم عالم جدا کرد مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني مرحوم سيّد در سال 1284 قمري در روستاي مديسه (در استان اصفهان) به دنيا آمدند. نقل شده: سيّد محمّد (پدر مرحوم سيّد أبوالحسن) بواسطة سختيهاي فراواني كه در آن زمان، متوجّه أهل علم بود و ضيقِ معاش و جدايي از خانواده، با طلبه شدنِ فرزندش (سيّد أبوالحسن) مخالف بوده است. وعد الله الذين آمنوا منکم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض کما استخلف الذين من قبلهم و ليمکنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و . . . " " وعد الله الذين آمنوا منکم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض کما استخلف الذين من قبلهم و ليمکنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و . . . " ياسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند. تو چگونه در غيبتي که وقتي ميرفتي نويد آمدنت را دادي و گفتي من و تو در مکه به هم ميرسيم. آنچه فراروی شماست متن مصاحبه ای است که با آیت الله استاد شیخ محمود امجد(1)، در خصوص زندگی و سیره عملی آیت الله العظمی بهجت فومنی صورت گرفته است... - اگر ممكن است با توجّه به وقت كمى كه در اختیار ما گذاشتید، نكاتى چند در رابطه با بُعد اخلاقى معنوى حضرت آیت الله بهجت بفرمایید. - آیت الله العظمى بهجت از مفاخر عصر ما هستند كسانى كه كمابیش با ایشان آشنا هستند می دانند كه ایشان در یك اوج اعلا در علم و معنوّیت قرار دارند. بنده معتقدم كه آقاى بهجت در علم و معنوّیت نظیر ندارد. به تعبیر دیگر، ایشان فرشته روى زمین هستند، باید از بركات وجود ایشان استفاده كرد. ایشان در طفولیت هم معنوّیت را احساس میكرده است، و از جوانى اهل سیر و سلوك بودهاند. یكى از دوستان ایشان كه با هم درس آقاى قاضى میرفتند، میگفت: «یك روز آقاى قاضى به موقع سر درس حاضر نمیشود، آقاى بهجت میگوید: ایشان حالشان خوب نیست، و یكایك حالات او را از خانه تا به درس بیان میكند. وقتى آقاى قاضى وارد محل درس میشوند، طرف آقاى بهجت میروند و میفرمایند: «امروز شیرین كارى كردى!»; لذا باید از ایشان استفاده كرد و فقط در جوار ایشان بودن كفایت نمیكند. حضرت آیت الله بهاء الدینى(قدس سره) میفرمودند: به آقاى بهجت گفتم: «شما بیرون بیا» یعنى بروز كن، شما براى حوزه خوب هستى ایشان در جواب گفته بود: «من معذورم.» اساساً هر كس بیشتر موحّد باشد اخلاقش هم بهتر خواهد بود، و گرامیترین افراد نزد خداوند با تقواترین آنان میباشد; كه: (وَ اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیكُمْ)(2) و آقاى بهجت این گونه است و به قول علاّمه طباطبائى(قدس سره) ایشان عبد صالح هستند. به طلاّب و ارادتمندان آقا توصیه میكنم ایشان را اذّیت نكنند فقط از دور تماشا كنند و از ایشان تقاضاى دعا كنند یك كلام ایشان دارد و آن اینكه معصیت نكنید آن را گوش كنند که درس اوّل تا آخر همین است. - علمیّت آیت الله بهجت را در چه پایه اى ارزیابى میكنید؟ - ایشان در علمیّت نیز در افق اعلى است، فقیهى است بسیار بزرگ، و معتقدم كه باید مجتهدین در درس ایشان شركت كنند تا نكته بگیرند و حق این است كه درس خارج را باید امثال این بزرگان بگویند و به عقیده بنده ایشان در علم نیز نظیر ندارد. - از لحاظ بُعد سیاسى ایشان چگونه هستند؟ - این گونه بزرگان اهل كیاستند و «اَلْمُؤْمِنُ یَنْظُرُ بِنُورِاللّهِ»(3) و به روح سیاست آشنا هستند و اگر به این عوالم توجّه كنند از همه بیشتر میفهمند. - اگر خاطرهاى از ایشان به یاد دارید بفرمایید. - در اوایل ارتباط با آیتالله بهجت، مشكلات عدیدهاى داشتم. با ایشان در میان گذاشتم، فرمودند: «معوذَتَیْنِ»(4) بخوانید. به دستور ایشان مشغول شدم، تا رسیدن به منزل دیدم مشكلاتم برطرف شده است.

دل من جاي دگر
آسمان دل من باراني ست
آرزو و حسرت ديدار يار
چشم هايم مشتاق
ياس را مي جويد
بااميد ديدنش
راه را مي شويد
زير اين طاق كبود
اندرون بارگاه دانيال
كودكي دست مرا مي گيرد
و به من مي گويد:
پدرم مهدي را تو نديدي آقا؟
ناگهان نيزار دل آتش گرفت
بغض دل مي شكند
پسرك بار دگر مي پرسد:
پدرم مهدي را تو نديدي آقا؟
تا كه ناگه دستي
آمد و دست پسر را بگرفت
با خود برد
ساعتي مي گذرد...
در همين نزديكي
كودكي تنها بود
در نگاه اشكبارش اشتياقي ديدم
و كمي اشك يتيمي پيدا
او به من مي نگريست
با نگاهش پرسيد:
پدرم مهدي را تو نديدي آقا؟
با نگاهم گفتم:
نه پسر جان اما
جاي دوري هم نيست
در همين نزديكي ست
در ميان دل ما منتظران فاصله اي نيست
آري اي جان دلم
ما يتيمان جهان در فراق پدر خويش چنين تنهاييم
اندر اين تاريكي
در فراق آن نگاه مهربان
در فراق شانه هاي گرم آن سنگ صبور
مرگ دل نزديك است
من كبوتر ديدم
بال هايش زخمي
در حصار ميله هاي آتشين
در هجوم تيرهاي زهر گين
و شقايق ها هم
در هجوم رنگ هاي كوردل
مرگشان نزديك است
بلبل از داغ شقايق گريه كرد
گريه اي سرخ كه همرنگ شقايق ها بود...
ما يتيمان جهان
گنبد بشكسته را با اشك خود آراستيم
تا نبيند آن نگاه مهربان
خاك هاي گنبد بشكسته ي جد غريب
و سحر نزديك است
در همان ميعادگاه يوسف و درماندگان
بلبل شيرين كلام
از فراز شانه هاي آن نگارين آفتاب
تا فرود اشك هاي شوق اين مسكين يتيم
شعر ها خواهد سرود
و شقايق ها هم
باز سرخابي شوند...
آرزو وحسرت ديدار يار
چشم هايم مشتاق
ياس را مي جويد
با اميد ديدنش
راه را مي شويد...
راستي يادش بخير
شب نشيني مي گفت:
اي عزيز دل من تيره ترين قسمت شب
اندكي قبل طلوع سحر است...

صبا را گشته بودم محرم راز مرا با رمز غیبت اشنا کرد
بخوان در دل تمنای فرج را بگو شاید نگاهی هم به ما کرد
چو یعقوب از غم یوسف بنالید به بوی جامه اش او را شفا کرد
نباشد گل به بستان در زمستان گل نرگس به هر باغی وفا کرد
ببینیم در جهان عدل علی را اگر امد حکومت را به پا کرد
اگر ابری بییاید روی خورشید مشو نومید وباید بس دعا کرد
خدا یا عمر من را طاقتی بخش که بینم غیبت کبری رها کرد
شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني
شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه
کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني
شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه
قحطي گريه مي آد ، خنده رو ارزون مي کني
آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون
که تو سفره ي زمين خورشيدو مهمون مي کني
دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس
مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
آقاي من!
مولاي غريب و تنهاي من!
پدر مهربان اهل عالم!
مي خواهم غربتت را حكايت كنم؛ غربتي كه دوازده قرن است ريشه دوانيده؛ غربتي كه اشك آسمان و زمين را جاري ساخته؛ غربتي كه حتي براي برخي محبانت، غريب و ناشناخته است؛ غربتي كه اجداد طاهرينت پيش از تولد تو بر آن گريسته اند.
من از تصوير اين غربت و غم ناتوان ام.
… از آناني بگويم كه خاطر شريف تو را مي آزارند؟ از آنها كه دستان پدرانه و مهربانت را خون ريز معرفي مي كنند؟ از آنها كه چنان برق شمشيرت را به رخ مي كشند كه حتي دوستانت را از ظهورت مي ترسانند؟ از آنها كه تو را به دور دست ها تبعيدمي كنند؟ از آنها كه تو را دست نيافتني جلوه مي دهند؟ از آنها كه به نام تو مردم را به دكه هاي خويش فرا مي خوانند؟
… از خود آغاز مي كنم كه اگر هر كس از خود شروع كند، امر فرج اصلاح خواهد شد. مي خواهم به سوي تو برگردم. يقين دارم بر گذشته هاي پر از غفلتم كريمانه چشم مي پوشي؛ مي دانم توبه ام را قبول مي كني و با آغوش باز مرا مي پذيري؛ مي دانم در همان لحظه ها، روزها و سال هاي غفلت هم، برايم دعا مي كردي. من از تو گريزان بودم؛ اما تو هم چون پدري مهربان، دورادور مرا زيرا نظر داشتي … العفو … العفو!
گفت : آرى من روزى به سوى مصر سفر مىكردم ، در بين راه مردى از طايفه غرّه با من رفيق و همسفر شد ، و سخن از جنگ صفّين به ميان آمد ، آن مرد گفت : اگر من در غزوه صفّين بودم شمشيرم را از خون على و اصحابش سيراب مىكردم ، من در جواب گفتم : اگر من نيز در غزوه صفّين بودم شمشيرم را از خون معاويه و يارانش سيراب مىكردم ،
آن مرد گفت : اكنون على و يارانش ، و معاويه و يارانش نيستند ، ولى من و تو كه از ياران آنها هستيم مىتوانيم با يكديگر بجنگيم و روح آنها را از خود راضى كنيم ، اين سخن را گفت و بلافاصله شمشيرش را از نيام در آورد ، من نيز شمشيرم را از غلاف در آوردم و به سوى او حمله كردم و با يكديگر مشغول جنگ شديم ، ناگاه آن مرد بدتر از يهود ضربتى به فرق من زد كه افتادم و بىهوش شدم و ديگر چيزى نفهميدم ناگاه ديدم مردى بالاى سر من ايستاده و مرا با كعب نيزه خود حركت مىدهد و به هوش مىآورد ، چون چشم خود را باز نمودم ديدم سوارى از اسب خود پياده شد و دستش را بر زخم من كشيد ، چون دستش به زخم رسيد مانند داروئى معجزه آسا زخم من فورى بهبود يافت ،
سپس فرمود : همينجا توقّف كن تا من برگردم ، و سوار بر اسبش شد و از نظر من دور شد ، طولى نكشيد ديدم برگشت و سر بريده همان مردى كه به من ضربت زده بود در دستش بود ، و اسب من ( كه آن مرد بعد از بىهوشى من برده بود ) و اسب خود آن مرد را با خود آورده بود و فرمود : اين سر دشمن تو است ، و چون تو ما را يارى كردى ما نيز تو را يارى نموديم و سپس اين آيه را تلاوت فرمود : « وَ لَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُه »(33) يعنى هر آينه يارى كند خداى تعالى كسى را كه خدا را يارى مىكند ، وقتى من اين امور را از ايشان ديدم گفتم : اى مولاى من تو كيستى؟ فرمود : منم ( م ح م د )بن الحسن يعنى صاحبالزّمان ،
سپس فرمود : اگر كسى از تو در مورد اين زخم سؤال كرد بگو : اين زخم از جنگ صفّين است ، و بعد از اين سخن از نظر من غائب گرديد .
سيّدگفت : مندرسالهزارودويست و هشتاد به قصد حجّ بيت اللّهالحرام از رشت به تبريز آمدم و در خانه حاجى صفر على تاجر تبريزى منزل كردم ، چون قافلهاى براى حجّ نيافتم متحيّر مانده بودم ، تا اينكه حاجى جبّار جلو دار سدهى اصفهانى بار برداشت به قصد طبروزن من نيز از او حيوانى كرايه كردم و با او همراه شدم ، چون به منزل اوّل رسيديم سه نفر ديگر با ما همراه شدند ، و آنها عبارت بودند از : حاجى ملاّ باقر تبريزى حجّه فروش ، حاجى سيّد حسن تاجر تبريزى و حاجى على نامى كه خدمت مىكرد ، پس به اتّفاق روانه شديم تا رسيديم به ارزنةالرّوم و از آنجا به طربوزن ، در يكى از منازل بين اين دو شهر حاجى جبّار جلودار نزد ما آمد و گفت : اين منزلى كه فردا در پيش داريم بسيار مخوف و وحشتناك است ، امشب كمى زودتر بار كُنيد تا همراه قافلههاى ديگر باشيد ، پس ما تقريباً دو ساعت و نيم يا سه ساعت به صبح مانده به اتّفاق حركت كرديم ، به اندازه نيم تا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بوديم كه هوا تاريك شد و برف سنگينى شروع به باريدن كرد و به همين علّت هر كدام از رفقا سر خود را پوشانيدند و مركب خود را تند راندند ، من نيز هرچه كردم كه با آنها بروم ممكن نشد ، تا اينكه آنها رفتند و من تنها ماندم و آنها را گُم كردم ، از اسب خود پياده شدم و در كنار جاده نشستم ، بسيار مضطرب و نگران بودم ، چون قريب ششصد تومان براى مخارجم همراه داشتم ، بعد از تأمّل و تفكّر زياد تصميم گرفتم كه در همين مكان بمانم تا صبح شود و سپس يا به منزل قبلى برگردم و يا از آنجا چند محافظ اجير كنم و به قافله ملحق شوم .
در اين فكر بودم كه ناگاه ديدم در مقابلم باغى است و در آن باغ باغبانى بيلى در دست دارد كه با آن به درختان مىزند تا برفهاى درختان بريزد ، سپس او پيش آمد و با كمى فاصله ايستاد و به من فرمود : تو كيستى؟ عرض كردم : رفقايم رفتهاند و من ماندهام و راه را گم كردهام ، به زبان فارسى به من فرمود : نافله ( نماز شب ) بخوان تا راه را پيدا كنى ، من مشغول خواندن نافله شدم ، پس از فارغ شدن از نافله و تهجّد بار ديگر آمد و فرمود : نرفتى؟ گفتم : واللّه راه را نمىدانم ، فرمود : جامعه بخوان تا راه را پيدا كنى ، ( سيّد احمد رشتى گويد من زيارت جامعه را حفظ نبودم و هنوز هم حفظ نيستم ) امّا با دستور ايشان از جاى برخاستم و تمام جامعه را از حفظ خواندم ، وقتى تمام شد بار ديگر آمد و فرمود : نرفتى؟ من بىاختيار شروع كردم به گريه كردن و گفتم آرى هنوز نرفتهام ، راه را بلد نيستم ، فرمود : عاشورا را بخوان ، ( و من زيارت عاشورا را نيز حفظ نبودم و تا كنون نيز حفظ نيستم ) امّا بلند شدم و از حفظ مشغول خواندن زيارت عاشورا و علقمه شدم ، بار ديگر آمد و فرمود : نرفتى ، هستى ، گفتم : نه نرفتم ، تا اينكه صبح شد ، فرمود : اكنون تو را به قافله مىرسانم ، و سپس رفت و اُلاغى آورد و سوار شد و بيل خود را به دوش گرفت و فرمود : پشت سر من بر اُلاغ من سوار شو ( و عنان اسبت را بگير تا همراه ما بيايد ) من سوار شدم و عنان اسبم را كشيدم امّا اسب حركت نمىكرد ، فرمود عنان را به من بده ، سپس بيل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را با دست راست گرفت ، اسب كاملاً رام شد و حركت كرد ، همانطور كه سوار بر اُلاغ بوديم دستش را به زانوى من گذاشت و فرمود : شما چرا نافله نمىخوانيد؟ ،نافله نافله نافله ، و سه مرتبه اين سخن را تكرار فرمود ، و بار ديگر فرمود : شما چرا عاشورا نمىخوانيد؟ عاشورا عاشورا عاشورا و اين سخن را نيز سه مرتبه تكرار فرمود ، و بعد از آن فرمود : شما چرا جامعه نمىخوانيد؟ جامعه ، جامعه ، جامعه ، ناگاه برگشت و فرمود : اين هم رفقايت ، ديدم آنها بر لب نهر آبى فرود آمده بودند و مشغول وضو ساختن براى نماز صبح بودند ، من از اُلاغ پائين آمدم و خواستم سوار بر اسب شوم نتوانستم ، پس آن جناب پياده شد و مرا بر اسب سوار نمود و سر اسب را به طرف رفقايم ( و پشت به خودش ) برگردانيد ، من در اين حال به فكر افتادم كه اين شخص چه كسى بود كه به زبان فارسى صحبت مىكرد؟ در حالى كه در اين نواحى زبانى جُز تركى و مذهبى جز مسيحى غالباً وجود ندارد ، و چگونه با اين سرعت مرا به رفقايم رسانيد؟ پس چون برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم احدى را نديدم و اثرى از او پيدا نبود .
رفع عذاب از اهل قبرستان به خاطر خواندن زيارت عاشورا
صاحب كتاب نجم الثّاقب بعد از ذكر حكايت قبل، قضيّه ديگرى در اهميّت زيارت عاشورا آورده است كه ما آن را عيناً نقل مىكنيم :
حاجى ملاّ حسن يزدى كه از مجاورين نجف اشرف است و پيوسته مشغول عبادات و زيارات است نقل كرد از قول حاج محمّد على يزدى كه او گفت : مرد فاضل و صالحى بود در يزد كه دائماً مشغول اصلاح امر آخرت خود بود ، و شبها در مقبره خارج يزد كه جماعتى از صُلحا در آن مدفون هستند به سر مىبرد ، و او همسايهاى داشت كه از زمان كودكى با هم بزرگ شده بودند ، تا اينكه آن همسايه بزرگ شد و به شغل عشّارى مشغول شد ، و سر انجام از دنيا رفت ، و او را در همان قبرستان نزديك آن مكانى كه آن مرد صالح شبها بيتوته مىكرد دفن كردند .
كمتر از يك ماه از فوت او گذشته بود كه آن مرد صالح او را در خواب ديد ، و مشاهده كرد كه حال او بسيار خوب است ، پس نزد او رفت و گفت : من مبدأ و منتهاى كار تو و ظاهر و باطن تو را مىدانم ، و مىدانم كه از كسانى نبودى كه اكنون حالت به اين خوبى باشد ، و شغل تو نيز اقتضاى عذاب آخرت را داشت ، بگو بدانم كدام عمل تو را اينگونه عاقبت به خير كرد؟
گفت : همانگونه است كه تو مىگوئى ، و من از روزى كه فوت كردم تا ديروز در اشدّ عذاب بودم ، امّا از ديروز كه همسر استاد اشرف حدّاد فوت شد و او را در اين قبرستان دفن كردند ( و اشاره كرد به مكانى كه صد زراع از او دور بود ) عذاب از من برداشته شد ،
و گفت : چون آن زن را در اين مكان دفن كردند در همان شب اوّل سه مرتبه حضرت اباعبداللّهعليه السلام به زيارت او آمدند ، و در مرتبه سوّم امر فرمودند تا عذاب را از اهل اين مقبره بردارند ، و پس از امر آن حضرت حال ما نيكو شد و در راحتى و نعمت قرار گرفتيم ، آن مرد گويد : من از خواب بيدار شدم و متحيّر بودم ، و حدّاد را نمىشناختم ، و محلّه او را نمىدانستم ، پس در بازار حدّادان ( آهنگران ) به جستجوى او پرداختم ، و او را پيدا كردم ، و چون نزد او رفتم از او سؤال كردم آيا تو همسرى داشتى؟ گفت : آرى ، او ديروز وفات كرد و او را در فلان مكان دفن كرديم ( و همان قبرستان را نام برد ) به او گفتم : آيا او به زيارت امام حسينعليه السلام رفته بود؟ گفت : نه ، گفتم : آيا او ذكر مصائب امام حسينعليه السلام مىكرد؟ گفت : نه ، گفتم : آيا مجلس روضه خوانى داشت؟ گفت : نه ، سپس حدّاد گفت : اين سؤالها براى چيست؟ من خوابى كه ديده بودم را براى او نقل كردم ، شوهر آن زن جواب داد : آرى او هميشه مواظبت داشت به زيارت عاشورا .

مقدّمات علوم حوزوي را در همان روستا نزد بعض أهل علم خوانده و در أوائل بلوغ به حوزه علميّة اصفهان منتقل و در «مدرسة صدر» حجره گرفته و به درس و بحث ادامه دادند.
أمّا بعد از پافشاري و اصرار و استقامتِ مرحوم سيّد، بالأخره پدر به اين أمر رضايت ميدهد.
(در اين رابطه، جرياني نقل شده كه در بخش قضاياي معنوي آن را بيان ميكنيم).
سيّدأبوالحسن، مقدّمات و سطح (پاية متوسّطه در علوم حوزوي) را در اصفهان بهپايان رسانيده و در دروس خارج (مرتبة عالي در علوم حوزوي) حاضر ميشود.
از جملة علمائيكه «سيّد» در نزد آنان در اصفهان درس خوانده و خود از آن استاد ياد ميكند : شيخ محمّدكاشي (آخوند ملاّمحمّد كاشاني ـ متوفّي 1333 قمري) ميباشد.
نوشتهاند : علماي ديگري كه «مرحوم سيّد» در اصفهان از آنان بهرة علمي برده است : مرحومين آيات : ميرزا أبوالمعالي كلباسي ـ سيّدهاشم چهارسوقي ـ سيّدمحمّدباقر درچهاي ـ سيّدمهدي نحوي و جهانگيرخان قشقايي، بودهاند
ادامه مطلب
و خدا به کساني که از شما بندگان (به خدا و حجت عصر عج ) ايمان آرد و نيکوکار گردد وعده فرمودکه ( در ظهور امام زمان (عج) ) در زمين ، خلافت چنانکه امم صالح پيغمبران سلف جانشين پيشينيان خود شدند و علاوه بر خلافت دين پسنديده آنان را بر همه اديان تمکين و تسلط عطا کند و به همه مؤمنان پس از خوف و انديشه از دشمنان ايمني کامل دهد که مرا به يگانگي بي هيچ شائبه شرک و ريا پرستش کنند و بعد از آن هر که کافر شود به حقيقت همان فاسقان تبه کارند .
سوره نور / 55
و خدا به کساني که از شما بندگان (به خدا و حجت عصر عج ) ايمان آرد و نيکوکار گردد وعده فرمودکه ( در ظهور امام زمان (عج) ) در زمين ، خلافت چنانکه امم صالح پيغمبران سلف جانشين پيشينيان خود شدند و علاوه بر خلافت دين پسنديده آنان را بر همه اديان تمکين و تسلط عطا کند و به همه مؤمنان پس از خوف و انديشه از دشمنان ايمني کامل دهد که مرا به يگانگي بي هيچ شائبه شرک و ريا پرستش کنند و بعد از آن هر که کافر شود به حقيقت همان فاسقان تبه کارند .
سوره نور / 55
چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟!
کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم!
سپيده که مي زند با خودم مي گويم اکنون در چشم اندازم ظاهر مي شوي و با يک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت معطر مي کني.
به تو مي انديشم چون تو در ذهن مني و جز تو هيچ کس نمي تواند جاي خالي ات را پر کند. دروازه قلب من به روي تو باز است چون تويي سنگ صبور من.
چرا نمي آيي تا بسان کودکي به بالينت بنشينم و زار زار بگريم و بگويم از غمهايم.
جوابم را بده آخر بگو چه وقت به ديدنم مي آيي. شب يا سپيده دم.
به من بگو از کدامين راه عبور مي کني از کدامين شهر مي گذري؟ از کدام خيابان مي آيي؟
در کدام ساعت؟ در کدام دقيقه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر روز و شب به اميد آن روز رو به کعبه، خانه آرزوهايم، مي ايستم و چشم به راهت، به افق نگاه مي کنم و لحظه لحظه وجودم بي قرارتر از ديروز ميشود. امروزم تشنه تر از ديروز و فردايم تشنه تر از امروز. به اميد ديدارت مي ايستم و درتلألؤ خيره کننده نورها، تو را مي جويم.
مي جويمت، مي بويمت، ولي همچنان دل در آرزوي ديدارت مي تپد و با هر تپش، يامهدي! يامهدي! ميکند و ميگويد: انتظار، انتظار سخت تر از جان کندن است.
بيا که با آمدنت به پايت بوسه ها زنم و جاي پايت را با عشقي که در دلم نهفته است، قاب بگيرم.
بيا که با آمدنت تنهايي هاي عاشقانت را پايان دهي و عاشقانت را در اين وادي تنها نگذاري، يامهدي!
شگفتا! که چه راز آشکاري در غيبتت نهفته است.

ادامه مطلب
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



